خرید بک لینک
... یلدای دگر آمد ..... یاد آن شبهای یلدایی بخیر مهربانی هایِ رویایی بخیر یاد آن دورهمی های قشنگ قصه یِ دورانِ آریایی بخیر سُفره های ساده با رویی گشاده گفتگوهای اَوِستایی بخیر شعرخوانی قصه خوانی عالمی داشت حافظ و آن شور و شیدایی بخیر هندوانه با انار و پسته ها خوردنیهای تماشایی بخیر مهربانی بود شورِ عاشقی روزگارِ بزم آرایی بخیر کرسی مادر بزرگ با یک لحاف تار و پودش جنسِ بوریایی بخیر یادِ آن شبها به دل مانده هنوز پنجه های سردِ سرمایی بخیر آمده یلدای دیگر زنده ایم رفتگانِ روزِ دانایی بخیر باید این رسم کهن احیا شود چله ی شب صورت آرایی بخیر یاد کن اِدریس از دوران دور رقص ِ رعنایی و گیرایی بخیر #ادریس_حیدری...ششجوانی گروه شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 23:21 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:22

........... مرا بشناس ....... گذشت نیمی از این عمرم به شبها چه دوران خوشی مانده به دلها من و یاد ِ تو و آن نور مهتاب هنوزم میزند سو سو به یادها سکوت ِ شب مرا یاد تو آورد از این سینه زداید بار ِ غمها مرا بشناس ای آواره ی شب نشستم گوشه ای تنهای تنها چه میخواهی از این حالِ خرابم تو هم بگذار و بگذر بعضی وقتها پشیمان میشوی حالا که رفتی نشسته بر دلت اندوه و دردها تمامِ حرفها در سینه ام ماند تو بشنو قصه ام فردا و بعدها تو را دیگر نمیخواهد دل من ولی میبارد این چشم گاهی وقتها #ادریس_حیدری..ششجوانی شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 11:36 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:56

...........توانسانی.......... چرا درخواب وبیداری؟ مگرانسان چه کم داری؟.. چرا بیهوده مینالی؟..... تا وقتی که خدا داری.... خدا گوید که ای انسان.. تو احسنت خالق مایی.. تو افسر بر دل وجانی.. تو محشر روی کیهانی.. تو از نسلِ یک انسانی. چرا در بهت وحیرانی؟.. توازخاکی تو از مایی.. چرا اینگونه تو خوابی؟.. جهان با این همه وسعت.. هنوز سرگرم و بی تابی.. خدا گوید.. هنوزم شک به من داری.. چرا خود را تو نشناختی؟.. دروغ و تهمت و خواری.. ریا نیرنگ و بیزاری... شده وصف زبان تو.. چرا اینقدر تو غم داری؟... خدا گوید.. خودم را من زدم .... برکوری و لالی... زبانت را نفهمیدم؟.. نگاهت را نسنجیدم؟.. کلامت را که بشنیدم.. گناهت را که بخشیدم... چه آزاری رساندم من؟.. کدام دل راشکستم من؟.. کدام درها که بستم من؟.. چرا بر من جفا کردی؟... همه کار در خفا کردی.. به وقت تنگ دستی تو.. صدا کردی خدا کردی. دو دستت را هوا کردی.. پذیرفتم که برگردی..... هزاران بار برگشتی .. چرا تو بیوفا رفتی؟.. خودت رابی خدا کردی .. چرا رفتی و دل کندی .. نشینم تا که برگردی .. ادریس ..حیدری...ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 20:19 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15

.... ای روزگار ...... آخر ای دنیا مرا درمانده و رسوا نکن اینچنین درپیش مردم نامه ام را وا نکن* روزگار وقتی پریشان میکنی حال مرا بی سبب این مصلحت را برسرم معنا نکن میزنی چوب مصیبت بر سر پیر وجوان ای فلک اینگونه در دنیای من جفا نکن گر چه داری بی تفاوت از کنارم میگذری روز وشب باخشم ونفرت اینچنین دعوانکن آنقَدر با تیشه ات محکم مزن بر ریشه ام این تنِ رنجور را آواره ی صحرا نکن زندگی مثل حبابی میرود روزی زکف حیف باشد زندگانی ، عیش و نوش برپا نکن روزگار با مردمان بَد سازگاری میکنی خود گنه کاری دگر هرروز این و آن نکن ما که دیگر رفتنی هستیم و این راتوبدان کودک ِ نوپای را درگیر این دنیا نکن گرچه ادریس آرزوهایش برفت از یاد او روزگارش را ببین با او چنین بلوا نکن سرآینده شعر#ادریس_حیدری..شش جوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 21:6 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15

مبادا بشکنی قلبی که درمان، بی اثر باشدمبادا آه مظلومی بگیرد دردسر باشد نباشدزندگی بر عیش و نوش ومال و نام تومبادا زَر براَفشانی که نامش بی ثمر باشد مَشو غافل زدرگاه الهی لحظه ای حتیمبادا سِجده ات خالی از الطاف سحرباشد بگیر دست ضعیفان را، یتیمان رانوازش کنمبادا بشکنی قلب یتیمی خون جگر باشد اگربایک فقیری مستحق همسایه گردیدی مبادا بی نیاز باشی ولی اوبی پدر باشد به دنیا اعتباری نیست دنیا زودگذرباشدمبادا معتبر گردی اگرباسیم وزر باشد بیادرجمع محرومان بخور یک لقمه نانی رامبادا بشکنی رسم محمد(ص) را ضرر باشد به آن دنیا عیان گردد همه اسرار پنهانیاگرمانندیوسف جامه اش پاره زِسَر باشد بیاازمال دنیادل بِکن یک رنگ ومومن باشمباداهفت رنگ باشی که دنیاپُر شَرر باشد چه بهترنام نیکو ازخودت یک یادگار باشدوگرنه مال دنیا بی اثر چون زودگذر باشد بخوریک لقمه نان ادریس رها کن مال دنیا راکه زرق وبرقِ دنیاهم درآخر بی ثمر باشد نویسنده شعر ادریس حیدری..ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 21:26 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15


.........گوشه ی چشم.......

آمدم یک غزلی باز بخوانم بروم..

آنقدر سرزده هستم که نمانم بروم...

پُرم از حرفِ نگفته در این خلوتِ شب...

ذهن رنجور خودم را بتکانم بروم..

باز ابری شده چشمم هوا بارانیست...

اشکی از گوشه ی دیده بچکانم بروم..

#ادریس_حیدری..

+ نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 21:46 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15

............. محرمِ اسرار ..... دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کردچو بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد* دیدی آن خنده یِ معشوق چه بردل آوردهمچو حلاج سبکبال به سَرِ دار چه کرد دیدی آن قهقه یِ مست خرامان*بامن ِ غمزده مجنونِ گرفتار چه کرد؟ شیخِ عطار رها کرد همه هستی خود بر عشق خدا عاشقِ گلزار چه کرد؟ عاقبت آن رخ یوسف شرر خواهد زددیدی که زلیخا ی دل آزار چه کرد؟ بیستون با تبر عشق به فریاد آمد شیرین دلِ فرهاد ِ دل افکار چه کرد؟ دیدی ای دل که غم یار غم انگیز بُودعاقبت با دل مجنون وفادار چه کرد؟ ادریس خدا با تو سخن میگویدپنهان زنظر محرم اسرار چه کرد؟ ادریس حیدری...ششجوانی شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 12:4 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15

............... ترنم .......... بازیچه یِ لبخند و تبسم شدم ای عشق انگشت نمای همه مردم شدم ای عشق دیوانه مخوانید مرا شُهره یِ شهرم دریایی از این موجِ ترحم شدم ای عشق یک بوسه از آن کنجِ لبِ یار گرفتیم بیگانه از این خویشتنم گم شدم ای عشق رفتی و نشستم لبِ دریا که بیایی دیوانه یِ امواج و تلاطم شدم ای عشق آن خُلدِ بَرینَم چه غمی داشت خدایا خاکسترم و خاکِ تَیَمُم شدم ای عشق در آتشِ عشقِ تو گرفتار ترینم یک شاخه یِ خشکیده هیزم شدم ای عشق دیریست که در کوچه یِ تو پرسه زند دل شاید به سرم مَنگِ توهُم شدم ای عشق بگذار بریزم زِدو دیده غمِ هجران بنگر تو به ادریس ترنم شدم ای عشق #ادریس_حیدری..ششجوانیشعروادب شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 22:10 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 9:15

............... مهتابی و من .... هرگز به تو دستم نرسد ماهِ بلندم* اندوه بزرگیست اگر بی تو بخندم بر موی تو دستی زدم آرام گرفت دل بر باد مَده زلفِ سیاهت که ببندم گیسوی تو افتاده در این قاب نگاهم پس رویی مگردان که به دُورِ تو بگردم افسونِ نگاهت شده ام ، دردِ گرانیست مجنون و گرفتارِ تو و زلفِ کمندم امشب نظر افتاد به آن قامتِ رعنا گیسوی تو را دیدم و آن یالِ سمندم آهویِ خرامان مکن آشفته دلم را بیمارم و اُفتاده به کنجی پرِ دردم من ماندم و این جسمِ نحیفم مددی کن با حالِ خراب این شب و روزها بِدردم تو بخوان شعر ِ غم انگیز مرا یادم کن به فراق تو اسیر و به نگاهت بندم تو سفر کردی و رفتی ولی من اول راه بار خود بسته ام و بار دگر بر بندم گذرم خورد به آن کوچه که تنها بودی چند قدم رفتم و گفتم بخدا برگردم رفتم از قبله ی هشتم که بَراتم گیرم گفتم آقا به ضریح پارچه ی سبز می بندم تو به ظاهر نظر انداز بر این برکه ی دل گل بروید ولی از عمقِ ِ تنم می گندم دل اگر سوخت از آن شعر و غزل میبارد مثل یک گل به کویر است که من آوندم بنشین در برم ای دوست غزل بسیاراست سینه ام شرح فراقیست به آن آکَندَم شهریار امشب اگر سازِ دلم با دل توست باز ادریس غزل گوید و شعر می بندم ادریس حیدری....ششجوانی گروه شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 20:17 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

............. حالِ من .......... درد بی درمان شنیدی حال من یعنی همین* مرگ می آید سراغم او نشسته در کمین آنقدر مستی و مغرور هیچ میدانی زمرگ؟ بعد این دنیا نمیدانی از آن خُلدِ برین عاقبت ما و منی یک روز خاکستر شود من ندارم توشه ای مینالم از روزِ پسین دردِ بی درمان شنیدم آتش است درمان آن عاقبت خاکستری میماند از تن برزمین تا که خیام مینویسد مِی بخور مستی بکن میزنم لب بر مِی و میترسم ازدستور دین باید از این عیش و نوش و هستی خودبگذرم تا نباشم روز محشر پیش معبودم حزین #ادریس_حیدری..ششجوانی گروه شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 2:15 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

من بگویم غزلی تازه برایت کافیست که مرا باز رساندی به سَرایت کافیست* راضی ام با نِگهی هیچ نخواهم از تو لحظه ای هم بنشینم به کنارت کافیست چاره ای نیست من وفاصله ها دلگرمیم گر چه از دور شنیدم صدایت،،کافیست مثلِ خورشید دلَت گرم ودرونت پیداست نوری از پرتو عشقت،، به فدایت،،کافیست گاه گاهی بنویسم غزل و شعر و ترانه گلی از باغِ ِ تو چیدن،، برایت کافیست در هوای تو نشستن غزلی ناب شود ادریس بنویس شعر و حکایت کافیست ادریس حیدری ششجوانی + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 14:29 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

خواستم که راهی روستا شوم امانشدبهر دیدن دوستان مهیا شوم امانشد دل که هوای ششجوان نموده بودخواستم نفسی احیا شود اما نشد گذرم خورد به روستای ششجوان نشستم خواستم بر پا شوم اما نشد دیدم غروبِ ششجوان با صفاستخیلی نشستم که دل وا شود اما نشد تا وقت پسین زمزمه کردم با دلمشاید کسی همدم ما شود اما نشد این چه هوائیست بر سرم میزندگفتم که شاید زسرم وا شود امانشد بس خاطره دارم زدیار قشنگ خودرفتم که خاطره ها پیدا شود امانشد ای ششجوان با خاطره ها چه میکنی؟گفتم بگیر دستم کمکی تا شود امانشد دل خوش بدار که وطن جایگاه توست آنچه کردن دور از آل عبا شود امانشد عمری به شهر و به صنعت گذرانده امگفتم بدل زششجوان جدا شودامانشد هوایی بسرم بود کوچ به ششجوان کنماین قامت خمیده قدری بالا شودامانشد گفتا تو را چه می شود ادریس مگرگفتم بدل راهی منزل بابا شودامانشد نویسنده شعرادریس حیدری...ششجوانی گروه شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 17:58 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

. ........ برکه ایی تنها ...... با یادِ تو شبهایم زیبا چو گلِ یاس است* با ما مدارا کن این قلب من حساس است هرشب رُخ تو بینم من برکه یِ خاموشم چون ماهرخی بنشین بردیده که وسواس است قلبم به تپش باشد این شاخه گل ِ نیلو مشکن گل ِ نیلوی قلبی پر ِاحساس است از کینه مزن سنگی ، بر سینه این برکه بیگانه نمی باشد از هر چه تویی آس است چون قیمت هر گوهر استاد ِ گوهر داند بشکستن الماسی از آدم نشناس است #ادریس_حیدری..ششجوانی گروه شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 0:48 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

... صبحت بخیرعزیزم ... صبح است بیا تا غزلی ساز کنیم لقمه نانی بیاور عسلی باز کنیم هر روز زحیدر مددی میگیریم یا علی گوی دگر روز آغاز کنیم چون نسیمی خنک و روح افزاست پیش ِ آن دلبر شیرین آواز کنیم چه کسی بهتر از آن هُدهُد مست عشق و مستی بِهَم ابراز کنیم چه شود دست کشم بر رخ دوست سفرِ حاجتی از مکه به حجاز کنیم نشدم رفت به آنجا غمی نیست میشود یک نظر از دور اعجاز کنیم چون خدا درهمه جا هست چه غم به نمازِ سحری رفعِ خطر ساز کنیم سرآینده ادریس حیدری...ششجوانی شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 7:50 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

............. اختر جان .........


وقتی که تو رفتی دل و جانم میرفت

همراه تنم روح و روانم میرفت

گفتم که خدا پشت و پناهت، برو

رفتی از پشت سرت بستر جانم میرفت

کاش این بار مرا همره خود می بردی

دیدم آن اخترِ جانان ز کنارم می رفت

کاش اندوه دو چشمان مرا می دیدی

نم نم اشکِ فراقت زدو چشمم میرفت

همه دیدند کز این جور و جفایت

اشک از گوشه چشمان سیاهم می رفت

#ادریس_حیدری..ششجوانی

شعر شش جوان

+ نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 8:49 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

............. یادمان رفت ....... گوهر از سنگ است ما دُرِ گرانش کرده ایم اوچنین بودست اول، ما چنانش کرده ایم* بهترین مخلوق انسان است خزانش کرده ایم ما که میدانیم گنه کاریم عیانش کرده ایم یک خطا سر می زند از حضرت آدم ولی روز و شب آن یک خطا وردِ زبانش کرده ایم یادمان رفته که شیطان در وجود ما بُوَد مردی و مردانگی را لقمه نانش کرده ایم آمداین شیطان که آزمونی شود برمردمان شربتِ جهل و گناه را نوش جانش کرده ایم بسکه ما اُمُ الگناهیم او خیالش راحتست خود کناری باشد و ما قهرمانش کرده ایم می زند جفتک ، میخواند دریم دام دام دریم بینِ این ظاهر پرستان نغمه خوانش کرده ایم بارالها دستمان کوتاه شد از رویِ تو نزدخوداین بی خرد راخوش بیانش کرده ایم می رود ادریس تا از ریشه بیرون آورد با قلم یا با تَبَر ما قصد جانش کرده ایم #ادریس_حیدری..ششجوانی شعر شش جوان + نوشته شده توسط ادریس حیدری ششجوان در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 15:24 |

برچسب: نویسنده: النا شاکری تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:03

صفحه بندی